تبلیغات
خاکریز عشق
خاکریز عشق
چه انتظار عجیبی تو بین منتظران هم عزیز من غریبی

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در سپیده‌دم روز دهم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى امام حسین (ع) یارانش را فراخواند تا نماز صبح را اقامه كنند. همراهان سی و دو سوار و چهل تن پیاده بودند. امام به یاران و اصحابش نگاه كرد. آنها را اندك در عدد و فراوان در ایمان و عقیده یافت هر نفر از آنها برابر با بیست نفری بود كه در باطن بزدل و ترسو بودند. امام حسین (ع) سپاه را به سه جبهه تقسیم نمود. سمت راست به رهبری زهیربن قبن، سمت چپ به سرپرستی حبیب بن مظاهر و در قلب سپاه، خود ایشان اهل بیت (ع) و دیگر یاران ایستادند. پرچم را به دست برادرش عباس داد كه او بهترین نیزه‌انداز، بی‌باك ترین و نیرومندترین افراد بود.

عمر بن سعد دستور داد تا لشكرش را كه متشكل از سی هزار نفر پیاده و سواره بود، منظم كنند. عبدالله بن زهیر بن سلیم ازدی را بر اهالی مدینه گمارد. عبدالرحمن بن ابی سبره حنفی را بر اهالی مذحج و اسد، قیس بن اشعث را بر اهالی ربیعه، كنده و حر بن یزید ریاحی را در رأس اهالی تمیم و همدان قرار داد. سپس این عده را به دو قسمت تقسیم كرد. قسمت راست كه امیر آن عمروبن حجاج زبیدی بود و قسمت چپ كه در رأس آن شمر بن ذی‌الجوشن عامری قرار داشت.

آنگاه لشكر را به دو بخش پیاده و سواره تقسیم نمود. فرماندهی پیاده با شبث بن ربعی و سواره با عزره بن قیس احمسی بود و پرچم را به دست غلامش ذوید داد.

از امام زین العابدین (ع) نقل شده است كه فرمود: صبح عاشورا، چون سپاه دشمن بر امام حسین (ع) رو آورد، امام دست به دعا برداشت و عرض كرد: بار الها! در هر اندوهی، تكیه‌گاهی و در هر سختی امید منی. در هر حادثه ناگواری كه بر من آید، پشت و پناه و ذخیره منی!

چه بسا غمی كه در آن دل، خوار و دشمن، شاد می شد و من آن را به درگاهت آورده و به تو شكوه كردم، تا از جز تو بریده و تنها به تو رو آورده باشم و تو گشایش دادی و آن را از من راندی. پس تو دارنده هر نعمت و صاحب هر نیكی و مقصد اعلای هر خواسته‌ای.

امام تصمیم گرفت كه برای آخرین بار با عمر بن سعد ملاقات كرده و حجت نهایی را بر او تمام كند تا برای او دیگر عذری نماند. لذا او را فرا خواند و به او چنین فرمود: ای عمر، تو چنین می اندیشی كه مرا می كشی و یزید حكومت ری و گرگان را به تو می دهد! به خدا سوگند كه از آن سیراب نخواهی شد و این مطلبی است حتمی.

هر چه می خواهی انجام بده كه نه در دنیا و نه در آخرت به شادی نخواهی رسی. مانند این است كه من سر تو را بر چوبدستی می بینم كه كودكان به آن سنگ زده و آن را هدف گرفته‌اند.

امام (ع) همه راههای هدایت و ارشاد به راه راست را به كار برد تا از جنگ جلوگیری كند زیرا كه او صاحب دعوت خیر و سلامتی، دعوت به اسلام بود. تنها زمانی كه تیر چون باران به سوی سپاه امام روانه شد، در این هنگام امام تصمیم به جنگ گرفت تا آنها به امر خداوند باز گردند.

بعد از شروع جنگ پی در پی اصحاب امام (ع) كشته می شدند و چون یك نفر یا دو نفر از آنان به شهادت می رسید پیدا بود، ولی از لشكر انبوه ابن سعد هر چه كشته می شد، نمودار نبود.
موقع نماز زهیر بن قین و سعید بن عبدالله از شدت تیرها سست شد و بر زمین افتاد و گفت: خدایا سلام مرا به پیامبرت برسان و آنچه از درد و زخم به من رسیده به او بگو كه من از یاری ذریه رسول خدا، ثواب تو را خواهانم.

پس روی به امام كرد و گفت: ای پسر رسول خدا آیا راضی شدی؟ امام فرمود: تو قبل از من به بهشت می رسی.
عصر عاشورا، پس از جنگهای بسیاری كه امام (ع) داشت، لحظه‌ای برای استراحت ایستاد. در این هنگام سنگی از سوی دشمن آمد و بر پیشانی ایشان نشست كه خون از آن جنبش كرد. امام خواست كه با جامه، خون از چهره پاك كند كه تیری سه شعبه و مسموم بر سینه حضرت نشست. امام صادق (ع) در این باره می فرماید: در پیكر جدم، جای سی و دو زخم نیزه و چهل و چهار ضربت شمشیر دیده شد.

جبه سیاه فامی كه بر تن آن حضرت بود بر اثر ضربت شمشیر و نیزه پاره شده بود.
السلام علی‌الحسین و علی علی بن حسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 آذر 1390 توسط علیرضا شعبانزاده

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در روز نهم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى، شمر بن ذی الجوشن، با چهار هزار نفر، همراه با نامه‌ای از ابن زیاد به عمر بن سعد مبنی بر جنگیدن با امام حسین (ع) و قتل ایشان، برای دومین بار وارد كربلا شد.

عصر روز پنج شنبه نهم محرم، ابن سعد با دستوری كه از ابن زیاد دریافت كرده بود، آماده جنگ با امام حسین (ع) شد و لشكر خویش را بانگ زد كه: ای لشكرهای خدا سوار شوید و شما بهشت بشارت باد. پس جنود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت رو آوردند.

امام حسین (ع) به برادر خود حضرت ابوالفضل (ع) فرمود: بسوی ایشان برو و از آنان مهلتی بخواه تا كه امشب را صبر كنند و كارزار را به فردا اندازند تا امشب قدری نماز، دعا و استغفار كنم. چه خدا می داند كه من دوست می دارم نماز، تلاوت قرآن، كثرت دعا و استغفار را.

و از آن سوی اصحاب عباس (ع) در مقابل آن لشكر توقف نموده بودند و ایشان را موعظه می كردند تا عباس (ع) برگشت و از ایشان طلب مهلت كرد.

عمرسعد پیامی به حضرت ابوالفضل (ع) داد و گفت: برای آن حضرت كه یك امشب را به شما مهلت می دهیم. بامدادان اگر سر به فرمان درآورید شما را به نزد پسر زیاد كوچ خواهیم داد وگرنه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصله امر را بر ذمت شمشیر خواهیم گذاشت. در این هنگام دو لشكر به آرامگاه خود بازگشتند.

امام حسین (ع) خطاب به یارانشان عاقبت این واقعه را ترسیم كردند و اهل بیت (ع) و یاران حضرت پس از شنیدن خطبه حضرت از همه چیز جز بهره شهادت در ركاب امام دست برداشتند و در جواب به حضرت از هم پیشی می گرفتند كه ما هرگز شما را ترك نمی كنیم و بر پیمان و سوگند خویش وفاداریم.

امام چون از هدایت سپاه اموی ناامید شد و دانست كه با او می جنگند رو به اصحاب خود فرمود: برخیزید و دور خیمه‌ها گودالی همچون خندق حفر كنید و در آن آتش افزوید تا با اینان از یك رو درگیر شویم. در نقل دیگری آماده است امام حسین (ع) به سوی اصحاب خود آمده و فرمود مكان خیمه‌ها را بهم نزدیك و طنابها را درهم كنند و خود در درون جا می گیرند تا خیام از هر سو بر آنان احاطه كنند مگر از آن سو كه با دشمن روبرو شوند.

طبق روایتی، امام حسین (ع) در این شب، حضرت علی اكبر (ع) را با سی سوار و بیست پیاده فرستاد كه چند مشك آب آوردند. پس اهل بیت (ع) و اصحاب خود را فرمود: از این آب بیاشامید كه آخر توشه شماست و وضو سازید و غسل كنید و جامه‌های خود را بشویید كه كفنهای شما خواهد بود. روایت شده كه در آن شب سی و دو نفر از لشكر عمر بن سعد به امام (ع) ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار كردند.




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 آذر 1390 توسط علیرضا شعبانزاده

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در روز هشتم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى با اینكه سپاه امام حسین ‏‏(ع) در محاصره شدید قرار داشت، امیه بن سعد طایی خود را به یاران امام رساند.‏

امیه بن سعد طایی از شهدای كربلا به شمار می‌آید و روز عاشورا ‏به نقلی در حمله اول شهید شد. وی در سواركاری نامی، شجاعی از كوفیان و از اصحاب ‏امیرالمومنین (ع) بوده است و در جنگ صفین نیز حضور داشتند در این روز عطش بار ‏دیگر بر همراهان امام (ع) غلبه كرد و عمربن حجاج به محاصره شریعه فرات مباهات ‏می‌كرد و به حضرت زخم زبان می‌زد.‏

ابومخنف از زبیدی نقل كرده كه می‌گفت: از عمروبن حجاج هنگامی كه نزدیك اصحاب امام ‏‏(ع) شد شنیدم می‌گفت: ای كوفیان! از ابن زیاد و جمع خود دست نكشید و در كشتن ‏كسی كه از دین بیرون رفته امام حسین (ع) و با امام خود یزید مخالفت می‌كند تردید ‏نكنید.

امام فرمود: ای عمروبن حجاج! آیا مردم را بر من می‌شورانی؟ آیا ما از دین خدا ‏بیرون رفته‌ایم و شما بر دین پایدار مانده‌اید؟ هان! به خدا سوگند، آنگاه كه جانهای شما از ‏بدنها مفارقت كنند و بر این اعمال خود بمیرید، درخواهید یافت كه كدام یك از ما از دین ‏خدا بیرون رفته و چه كسی به سوختن در آتش سزاوارتر است.‏

با توجه به اینكه عطش بر امام و همراهان غلبه كرده بود، عبدالله بن حصین ازدی بر ‏محاصره فرات فخر می‌ورزیدند عبدالله بن حصین ازدی كه مرگش دربجیله رخ داد، به ‏رویارویی امام آمده و گفت: ای حسین! آیا این آب را نمی‌بینی كه همچون دل آسمان ‏می‌درخشد؟! به خدا سوگند یك قطره از آن را نخواهی چشید تا تشنه كام بمیری! امام ‏فرمود: خدایا! او را از تشنگی بمیران و او را هرگز نیامرز.

حمید بن مسلم می‌گوید: پس از ‏آن، او مریض شد و من به عیادتش رفتم سوگند به خدایی كه هیچ معبود به حقی جز او ‏نیست. او را دیدم كه پیوسته آب می‌خورد و سیراب نمی‌شد، سپس آن را پس می‌داد و ‏دوباره می‌آشامید و سیراب نمی‌شد. بدین گونه بود تا مرد.‏

در پایان روز هشتم، حضرت سكینه (ع) فرزند اباعبدالله الحسین (ع) می‌گوید مهتاب ‏فضای خیمه امام را روشن كرده بود دیدم پدرم میان جمعیت ایستاده و خطاب به یاران و ‏همراهان می‌فرماید: ای مردم! هر كدام از شما كه می‌تواند بر تیزی شمشیر و ضربات ‏نیزه‌ها صبر كند، با ما قیام نماید وگرنه از میان ما برود و خود را نجات دهد.

سخنان امام به ‏پایان نرسیده بود كه یاران همگی صدا زدند سوگند به خدا چنین نخواهیم كرد، بلكه جان، ‏مال، زن و فرزندان خود را فدای تو خواهیم كرد.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 آذر 1390 توسط علیرضا شعبانزاده

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در این روز عبیدالله بن زیاد نامه‌ای به نزد عمربن سعد فرستاد و به او ‏دستور داد تا با سپاهیان خودبین امام حسین (ع) و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد كرده ‏و اجازه نوشیدن حتی یك قطره آب را به امام ندهند، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن ‏نعمان خودداری شد.‏

عمربن سعد نیز فوراً عمروبن حجاج را با پانصد سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد و ‏مانع دسترسی امام حسین (ع) و یارانش به آب شدند و این رفتار غیرانسانی سه روز ‏قبل از شهادت حضرت صورت گرفت در این هنگام مردی به نام عبدالله بن حصین ازدی كه ‏از قبیله بجیله بود فریاد برداشت كه ای حسین! این آب را دیگر سان رنگ آسمانی ‏نخواهی دید! بخدا سوگند كه قطره‌ای از آن را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی!‏

امام حسین (ع) فرمود: خدایا! او را از تشنگی بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار ‏مده! حمید بن مسلم می‌گوید به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در ‏حالی كه بیمار بود، قسم به آن خدایی كه جز او پروردگاری نیست، دیدم كه عبدالله بن ‏حصین آنقدر آب می‌آشامید تا شكمش بالا آمد! و باز فریاد می‌زد العطش! باز آب می‌خورد ‏تا شكمش آماس می‌كرد ولی سیراب نمی‌شد و چنین بود تا جان داد. ‏

در این روز بود كه خبر رسیدن مسلم بن عوسجه كه شبانه از كوفه به كربلا آمده و خود را ‏به سپاه امام رساند، اصحاب و یاران را خوشحال و شادمان كرد مسلم اولین شهید ‏عاشوراست كه در حمله نخست به شهادت رسید. پیرمردی بزرگوار از طایفه بنی‌اسد و از ‏چهره‌های درخشان كوفه و از هواداران اهل بیت (ع) بود از اصحاب پیامبر (ص) و از ‏مسلمانان باسابقه به شمار می‌رفت و از آن حضرت هم روایت شده است كه پارسا، ‏شجاع و سواركاری نامی بود.




نوشته شده در تاریخ شنبه 12 آذر 1390 توسط علیرضا شعبانزاده

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در روز ششم محرم‌الحرام حصین بن تمیم با چهارهزار نفر، حجازبن ابجر ‏عجلی با هزار نفر و یزیدبن حارث با هشتصد نفر وارد كربلا شدند تا به سپاه عمر سعد ‏بپیوندند.

در این روز بود كه ابن زیاد بر كوفه دیدبانی گماشت تا مبادا كسی از ‏شهر به كمك امام برود سپس میان خود و اردوی عمربن سعد سوارانی تیز رو گماشت ‏كه پیوسته اخبار را گزارش می‌دادند در این روز بیست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد و ‏موافق بعضی از روایات، پیوسته لشكر آمد تا به تدریج سی هزار سوار نزد عمر جمع شد و ‏ابن زیاد برای پسر سعد نوشت كه عذری برای تو نگذاشتم در باب لشكر باید مردانه ‏باشی و آنچه واقع می‌شود در هر صبح و شام مرا خبر دهی.‏

در روز ششم ماه محرم، فراس بن جعده كه در سپاه امام حسین (ع) حضور داشت ‏وقتی اوضاع را دشوار دید از ادامه همراهی ترسید حضرت به او اجازه بازگشت داد وی ‏شبانه به كوفه بازگشت. در این روز عمروبن قرظه‌ی انصاری به كاروان كربلا پیوست او از ‏شهدای كربلاست پدر او از اصحاب امام علی (ع) و از خزرجیانی بود كه به كوفه آمد و ‏آنجا ماندگار شد و در ركاب علی (ع) با دشمنان جنگید.

امام در گفتگوهایش با عمر سعد ‏او را برای مكالمه می‌فرستاد و او جواب می‌آورد تا آنكه شمر از كوفه آمد و این مذاكره ‏قطع شد.‏

زمانی كه وضعیت مشكل شد امام حسین (ع) عمروبن قرظه‌ی انصاری را به سوی عمر ‏سعد فرستاد تا از او ملاقات بخواهد و به او بگوید كه وی می‌خواهد او را بین دو لشكر ‏ملاقات كند در نتیجه امام حسین (ع) و عمربن سعد بین دو لشكر به صحبت نشستند.‏

امام (ع) به او فرمود: وای بر تو ای پسر سعد، آیا تقوای خدایی را كه بسوی او ‏بازمی‌گردی پیشه نمی‌سازی؟ آیا با من می‌جنگی، در حالی كه می‌دانی پسر چه ‏كسی هستم؟ این گروه را رها كن و به من ملحق شو كه به خدا قسم این برای توبهتر ‏است عمر سعد گفت می‌ترسم خانه ام ویران شود امام فرمود من آن را می‌سازم. عمر ‏سعد گفت: می ترسم كه مالم گرفته شود امام فرمود: ازان بهتر از مالم در حجاز به تو ‏می دهم.

عمر سعد گفت: من عیال دارم و برای آنها می‌ترسم امام ساكت شدند و جواب ‏او را ندادند. آنگاه امام از او منصرف شد و در حالی كه می‌گفت: تو را چه شده است؟ ‏خداوند در بستر خواب سرت را قطع كند و در رستاخیز تو را نیامرزد. امیدوارم از گندم عراق ‏چنان نخوری عمر سعد به استهزاء گفت: اگر از گندم عراق بهره‌مند نشوم جوهایش را ‏كفایت كند. ‏

همچنین در این روز حبیب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد یابن رسول‌الله در این نزدیكی ‏طائفه‌ای از بنی‌اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهی من نزد آنها روم و ایشان را بسوی ‏تو دعوت كنم. شاید خداوند شر این گروه را از تو با حضور بنی‌اسد در كربلا دفع كند امام ‏اجازه داد و حبیب‌بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و آنها را به یاری امام حسین ‏‏(ع) فرا خواند و گفت: چون شما قوم و عشیره من هستید شما را به این راه خیر ‏راهنمایی می‌كنم، امروز از من فرمان برید و به یاری او بشتابید تا شرف دنیا و آخرت از آن ‏شما باشد.‏

در این هنگام مردی از بنی‌اسد كه او را عبدالله بن بشر می‌نامیدند بپاخاست و گفت: من ‏اولین كسی هستم كه این دعوت را اجابت می‌كنم آنگاه مردان قبیله كه تعدادشان به نود ‏نفر می‌رسید بپا خواستند و برای یاری امام حركت كردند. در آن هنگام مردی نزد عمربن ‏سعد رفته و او را از جریان كار آگاه كرد و او مردی را به نام ارزق با چهارصد سوار بسوی آن ‏گروه روانه ساخت و در دل شب سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها گرفتند در ‏حالیكه با امام فاصله چندانی نداشتند.

طایفه بنی‌اسد با سواران ابن سعد در آویختند، ‏حبیب بن مظاهر بر ارزق بانگ زد كه: وای بر تو بگذار دیگری غیر از تو این مظلمه را ‏برگران بگیرد.‏ هنگامی كه طایفه بنی‌اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند در سیاهی شب ‏پراكنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن ‏سعد شبانه بر آنها بتازد، حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را گفت: امام ‏حسین (ع) فرمود: لاحول و لاقوه الا بالله.




نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط علیرضا شعبانزاده

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در روز پنجم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى عبیدالله بن زیاد مردی را به ‏دنبال شبث بن ربعی فرستاد تا وی را به كربلا گسیل كند.

شبث بن ربعی در آن روز خود را به بیماری زده بود و قصد داشت كه ‏ابن زیاد او را از رفتن به كربلا معاف كند ولی عبیدالله بن زیاد برای او پیغام فرستاد كه ‏مبادا از كسانی باشی كه خداوند در قرآن فرموده است چون به مومنین رسند گویند از ‏ایمان آورندگانیم و هنگامی كه به نزد یاران خود كه همان شیطانند، روند اظهار دارند ما با ‏شماییم و مومنین را به سخره می‌گیریم و به او خاطرنشان ساخت كه اگر بر فرمان ما ‏گردن می‌نهی و در اطاعت مایی، در نزد ما باید حاضر شوی.‏

شبث بن ربعی شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتواند بخوبی تشخیص دهد. ابن ‏زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود بنشاند و گفت: باید به كربلا روی، پس شبث قبول كرد ‏و عبیدالله او را به همراه هزار سوار بسوی كربلا گسیل داشت.‏

پس عبیدالله بن زیاد به شخصی به نام زحربن قیص با پانصد سوار ماموریت داد كه بر ‏جسر(پل) صداه ایستاده و از حركت كسانی كه به عزم یاری امام حسین (ع) از كوفه خارج ‏می‌شوند جلوگیری كند. فردی به نام عامربن ابی سلامه كه عازم بود برای پیوستن به ‏امام (ع) از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحربن قیس به او گفت: من از تصمیم ‏تو آگاهم كه می‌خواهی حسین را یاری كنی بازگرد!

ولی عامربن ابی سلامه به زحربن ‏قیس و سپاهش حمله‌ور شد و از میان سپاهیان گذشت و كسی جرات نكرد تا او را دنبال ‏كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسین (ع) ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت ‏نائل آمد او از اصحاب امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع) بود كه چندین جنگ در ركاب آن ‏حضرت شمشیر زده است.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 آذر 1390 توسط علیرضا شعبانزاده
(تعداد کل صفحات:94)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  

قالب وبلاگ